تبليغاتX
? از این پس به همه عشق جهان می خندم...

از این پس به همه عشق جهان می خندم...


 

نوشته شده توسط مژگان در یکشنبه یکم دی 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت


بدون شرح...

 


 

نوشته شده توسط مژگان در پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت


 

من

 گم می شوم در

    سوسوی شب نگاهت

        از پس  ابر جشمت.

 

تو

 محو می شوی در آغوشم.

 

ماه

  حدس می زند

     طرح زیبای هم آغوشی ما را.

 

نسیم

  با لبخندی

    به دور تو می پیچد

            تو دور می شوی

شهابی رد می شود

    بازهم چشمک می زنم...

 


 

نوشته شده توسط مژگان در پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت


 
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد...
رفت ...
و پایان داد
کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود


 

نوشته شده توسط مژگان در پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت


نيمکت عاشقي يادت هست.

 

کنارهم، نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز بود.

 

بيد مجنون زير سايه اش امانمان داده بود،

 

برگهاي رنگينش را به نشانه عشقمان

 

بر سرمان مي ريخت او نيز عاشق بودنمان را

ژ

به رخ پاييز مي کشيد، اما اکنون پاييز نبودنت را،

جداييمان را، به رخ مي کشد. بگو،

 

صدايم کن، بيا تا دوباره ما شويم،

مرحمي بر سوز دلم باش، نگاه کن،

پاييز به من مي خندد،

 

بيا داغ جداييمان را به دلش بگذاريم.

بيا کلاغ ها را پر دهيم تا خبر وصلمان را

به پرستوها مژده دهند. دوباره صدايم کن

 

 


 

نوشته شده توسط مژگان در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت


ديگه از دست تو و ترانه هات خسته شدم
 ديگه از شنيدن رنگ صدات خسته شدم
 چه جوري بگم هنوز خيلي دوست دارم ولي
 انگار از بيشتر از اين بودن باهات خسته شدم
 مني كه عمرم و زندگيم تو چشماي تو بود
 باورت نمي شه كه از رنگ چشات خسته شدم 
 
 تو به من مي گي بي انصافم و حق داري بگي
 با كدوم بهونه بنويسم برات خسته شدم 
 حرفات انگار ديگه روي دل من نمي شينه 
 از دست تفاوت روز و شبات خسته شدم 
  يه روزي غريبه اي ، يه روز آشنا، من از
 بازي زشت غريب آشنات خسته شدم


 تو چي فكر كردي خيال كردي من عاشق مي مونم
 من از اين فكراي غرق ادعات خسته شدم
 واسه تو حتي ديگه شبا دعا نمي كنم
 راستشو بخواي ديگه من از دعات خسته شدم
 من شكايت تو رو به كي كنم ؟ برم كجا ؟
 به جون خودت قسم نه ،‌ به خدات خسته شدم 
 به خدا از دست اين همه خطات خسته شدم 


 اي خدا ،‌ اينو فقط من و تو و اون مي دونيم
 نشونم بده يه جور راه نجات ، خسته شدم

 

 

 


 

نوشته شده توسط مژگان در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت


 

آی دل سنگ !!! به رسمیت بشناس مرا !

احساسم را در سکوت شب می میرانم...

دفنش می کنم تا حتی به خاطره ها هم سپرده نشود

من دچار سکوتم....

من برگ پاییزم...

روزی به همه نفس دادم و حالا...

زیر پاهای تو خورد می شوم

چه تفاهم قشنگی ست

من دچار بی کسیم وخالی از لبخندم

هر کجا که پا می گذارم و نفس می کشم

بیشتر تو را حس می کنم چه کار کرده ای با این دل دیوانه ؟

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط مژگان در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت


روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

 

باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت

 

چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا زهر

 

ان قدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت

 

روز میلاد: همان روز که عاشق شده بود

 

مرگ با لحظه بیداد برابر شد و رفت

 

او کسی بود که از غرق شدن میترسید

 

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

 

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

 

دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

 

 

 


 

نوشته شده توسط مژگان در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت


 

اینجا

هوا سنگین است

و ریه های من،

که سالهاست این سنگینی را فرو می دهند،

امروز از کار افتاده اند

 

و صدای خس خسشان به گوش می رسد

گویی فریاد می زنند:هوای تازه!

 

و من

شتابان به این سو و آن سو می دوم

در پی اندکی هوای تازه

برای فرار از این سنگینی

برای ریه های خسته

.

.

.

برای تنفس

 

 

 


 

نوشته شده توسط مژگان در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت


 

در پس آن همه شور و نشاط
چشمان تو
گواه غم انگیز سرمای زمستان است.

اما می دانی ؟
تنها چشم ها دروغ نمی گویند
- و شاید دست ها گاهی
 

 چند که این ها هر
 از آنِ من نیست

من چشمان تو را دزدیدم
غم آن ها را
و سرمایش را

حتی آن گاه که به سوی من نبود ٬
بردم به یادگار
نگاهی را که پرستیدنی
است

 

من برای این ها
تا همیشه خواهم مُرد
!

 

 

 


 

نوشته شده توسط مژگان در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت


 

کاش مي دانستي
من سکوتم حرف است
حرف هايم حرف است
خنده هايم، خنده هايم حرف است

کاش مي دانستي
مي توانم همه را پيش تو تفسير کنم
کاش مي دانستي
کاش مي فهميدي

کاش و صد کاش نمي ترسيدي
که مبادا دل من پيش دلت گير کند
يا نگاهم تلي از عشق بدستان تو زنجير کند
من کمي زودتر از خيلي دير
مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد

تو نترس
سايه ها بوي مرا سوي مشام تو نخواهند آورد

کاش مي دانستي
چه غريبانه به دنبال دلم خواهي گشت
در زماني که براي غربتت سينه دلسوزي نيست

تازه خواهي فهميد
مثل من عاشق مغرور شب افروزي نيست

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط مژگان در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت


شب را دوست دارم
شب را دوست دارم!
چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم

نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند . چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به

آن اشتياقي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور

اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را

دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم .


 

نوشته شده توسط مژگان در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت


روزگاري كه بر آن آتش بيتاب گذشت

     آه سردي شد و بر عمر گران بار گذشت 

من چنان عاشق ديدار جمالت بودم

     كه ز افكار درونم تب ايام گذشت

حاصل بندگي و زخم زمانه اين است

    خنجري كز پس ديوار از اين روح گذشت

من ندانم كه چه شد آينة مردم شهر

     هم در اين راه بماندست و از او هيچ گذشت 

خبري هست در اين ولولة شهر گناه

    كه كسي بهر دياري دگر از عمر گذشت


 

نوشته شده توسط مژگان در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت



 

نوشته شده توسط مژگان در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت


 

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد:

چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟

چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟

 اما افسوس ...

هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره .

اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي...

و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني

است!!!؟


 

نوشته شده توسط مژگان در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت


دير گاهيست كه تنها شده ام

 قصه غربت صحرا شده ام

 وسعت درد فقط سهم من است

بازهم قسمت غم ها شده ام

 دگر آيينه ز من بي خبر است

كه اسير شب يلدا شده ام

 من كه بي تاب شقايق بودم

 همدم سردي يخ ها شده ام

 كاش چشمان مرا خاك كنيد

تا نبينم كه چه تنها شده ام....


 

نوشته شده توسط مژگان در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت


 

 

ای خدا دلگیرم ازت

 

ای زندگی سیرم ازت

 

آی زندگی میمیرم و عمرمو می گیرم ازت...

 

 

 


 

نوشته شده توسط مژگان در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت


 

آن كس كه مي گفت دوستم دارد

 عاشقي نبود

كه به شوق من آمده باشد،

 رهگذري بود

روي برگهاي خشك پاييزي راه مي رفت

صداي خش خش برگها همان آوازي بود

كه من گمان ميكردم ميگويد: دوستت دارم

 

 


 

نوشته شده توسط مژگان در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت


 

به که گویم غم این قصه ویرانی خویش

غم شبهای سکوت ودل بارانی خویش

گله از هیچ ندارم ، نکنم شکوه از او

که شدم بنده پا بسته وسودایی خویش

به کدامین گنه اینگونه مجازات شدم

همه دم نالم وسوزم ز پشیمانی خویش

من از این پس شده ام  راوی وگویم همه شب

غزل چشم تو و قصه نادانی خویش.......!

 


 

نوشته شده توسط مژگان در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت


 

ديوانه منم من كه وفادار تو هستم

بي چاره منم من كه هواخواه تو هستم

از عشق نداني و نفهمي كه چه گويي

با اين سخنانت زده اي چنگ به جانم

رفتي و رها مانده ام اينجا. به چه جرمي؟

جرمم همه خوبي گنهم هست وفايم

 


 

نوشته شده توسط مژگان در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت


من دلم تنگ کسی است/

که به دلتنگی من می خندد/

باور عشق برایش سخت است/

ای خدا باز به یاری نسیم سحری/

می شود آیا دل به دل نازک من بربندد؟؟؟؟

 


 

نوشته شده توسط مژگان در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت


آنکه از من دلربایی کردآمد ولی بی وفایی کرد

 

از جنون افتاده ای بودم او مرا از نو هوایی کرد

 

چون بتی از وی تراشیدم نا گهان بهرم خدایی کرد

 

کاش می دانست می دانم عشق را نتوان گدایی کرد

 


 

نوشته شده توسط مژگان در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت


 

برای باقی عمرم خریده ام قفسی

زمان مجال پریدن نمی دهد به کسی

 

 


 

نوشته شده توسط مژگان در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت


 يكي بود يكي نبود، اوني كه بود تو بودي و اوني كه نبود

 من بودم !

                يكي داشت و يكي نداشت، اوني كه داشت تو بودي و

اوني كه تو رو نداشت من بودم!

               يكي خواست و يكي نخواست، اوني كه خواست تو بودي

 اوني كه بي تو بودن رو نخواست من بودم!

يكي آورد و يكي نياورد، اوني كه آورد تو بودي اوني كه

 جز تو به هيچ كس ايمان نياورد من بودم !

يكي برد و يكي باخت، اوني كه برد تو بودي اوني كه

 دل به تو باخت من بودم!

يكي گفت و يكي نگفت، اوني كه گفت تو بودي

اوني كه " دوست دارم " رو به هيچ كس جز تو نگفت من بودم


 

نوشته شده توسط مژگان در جمعه نهم فروردین 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت


فلب ها را نسپاریم دست کسی

 

عشقها بازیچه است

 

عشق نیرنگ و ریاست

 

مرز وفای من و تو بی انتهاست

 

قلب ها را نسپاریم دست کسی

 

عشق ها پوشالی است

 

عشق دودی بر هواست

 

از نگاهم تا ثریا بی صفاست

 

قلب ها را نسپریم دست کسی

 

عقد ها بی پایه است

 

عشق بی ساز و نواست

 

عشق امروزی فقط یک ادعاست...

 

 


 

نوشته شده توسط مژگان در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت موضوع | لينک ثابت


نمی دانم که دانستی دلیل گریه هایم را

 

نمی دانم که حس کردی حضورت در سکوتم را

 

و می دانم که می دانی ز عاشق بودنت مستم

 

وجو ساده ات  بوده که من این گونه دل بستم


 

نوشته شده توسط مژگان در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت


 

 

 

ديروز تو بودی و گام به گام با تو


امروز ياد خاطرات

 
ديوانه تر از گذشته فرياد جنون

 سر می دهم
فراموشی جايی نخواهد داشت


من با ياد تو نفس می کشم


جمعه ی سياه رفته است

ياد تو از خاطر من نمی رود


ديروز...لحظه لحظه ها
پر بود ز شادی


آخر ما با هم بوديم
همره هم بوديم
ما ديوانه ی هم بوديم

من ديوانه ات می مانم
و به آن افتخار می کنم


آخر تو همه ی زندگی من هستی


همه ی بود و نبود
عشق و و جود...

 

 

 


 

نوشته شده توسط مژگان در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت


هنگامی كه آوازه ی كوچت

بی محابا در دل شب می پيچد

سكوت…….

داغی است بر زبان سايه ها

باز هم يادت …..

شرری می شود بر قامت باران های اشک

اين جا ميان غم آباد تنهايی

به اميد احيای خاطره ای متروك

روزها گريبان گير آفتابم

و شب ها

دست به دامن مهتاب

نمی گويم فراموشم نكن هرگز

ولي گاهی به ياد آور

رفيقی را كه ميدانم نخواهی رفت از يادش....

 

 


 

نوشته شده توسط مژگان در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت


 

چرابايد چنين باشد؟

 

زمين و آسمان مملوء زدلتنگی

 

جهان سرشاراز سنگينی ِ بيداد و صدرنگی

 

ومن آواره ای از جنس رنجيدن؟

 

چرا بايد به دريا داد بی تابی

 

به ساحل داد بی خوابی

 

صدف را در ته دريا نفهميدن؟

 

چرا عاشق مثال من شبيه ِ برگ پاييزاست

 

فقير و زرد و بی چيز است

 

چرا اينگونه سنجيدن؟

 

چرا دستان تو رفتند ومن تنها شدم تنها

 

مثال برگی از گلها

 

چنين بر خاك غلتيدن؟

 

چرا مريم دگر بوی ِ سلامت را نمی بخشد

 

چرا پيچك به روی من نمی خندد

 

چرا اينگونه بی آواز رقصيدن؟

 

چراپروانه ها ديگر سراغ من نمی آيند

 

وشبها پيش من تنها نمی مانند

 

چرا اينگونه پوكيدن؟

 

چرا آتش نميگرد جهان سردوخاموشم

 

چرا رفتی تو از پيشم

 

ومن در هاله ای ازرنگ ِ پوسيدن؟

 

چرا بايد چنين باشد

 

جدايی ، حرف من باشد

 

چرا بيهوده ، پرسيدن؟

 

 

 

 

 

 

 

 



 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط مژگان در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت


این منم گم شده  در عالمی از جنس سیاهی

چون كه او رفت شدم پيكری از رنگ تباهی

 

سبز بودم ، همه را رنگ خــودم می ديدم

او تبر زد  به منــو ، وای چــه بـد خشـكيدم

 

عاشقش گشتم و او با دل من جنگ گرفت

شيشه گشتم كه ببيند ، ولی او سـنگ گـرفت

 

بال وپرميزدم ازديدن او،ليك به صيدم بنشست

او كه ترسيد ز پــــرواز، پـــرم را بشكست

 

دردمندم ، همهء زندگی ام پــر درد است

گرم بود اين دل من ليك كنون بس سرداست

 

مرد تنهای شبم ، اشك شد است همسفرم

غصه دارم ، به كه گويم كه چنين دربه درم

 

ديگراززندگی و عـــدل فلك خسته شــدم

من رهــــا بودم و با ديدن او بسته شـــدم

 

فاتحـم من ، ولی افسوس هميشــه مغــلوب

دل چو از دست بدادم شدم آشفتهء ســـركوب


 

نوشته شده توسط مژگان در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت موضوع | لينک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting